تبليغاتX
این روزگار غریب























این روزگار غریب

گنده نامی

گَند نامی

گم نامی

......

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:16 توسط من|

توی یک روز اردیبهشتی که هوا عالیه فکر می کنید نشستم و دارم چیکار می کنم؟؟؟؟؟؟؟

نشستم پشت کامپیوتر و در مورد یک نوع انگل خاص که خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه تحقیق می کنم  و فکر می کنم تا اطلاع ثانوی نتونم ماکارونی بخورم.

البته با عرض پوزش از دوستانی که چندششون شد.

لطفا در مورد گوشتی که می خورید بسیار دقیق باشید و در مورد گوشت خوک هم بینهایت محتاط باشید.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:15 توسط من|

سالهاست که دارم دنبالش می گردم خیلی ساله ها خیلی. دنبال یه اعتقادی که حاضر باشم به خاطرش بمیرم. پ.ن: بالاخره امتحانای میان ترم تموم شد. الانم از شدت سرماخوردگی دارم میمیرم. نمایشگاه کتابم خوب بود. مونالیزای منتشر شاهرخ گیوا قشنگه وقت داشتید بخونید. فیلم سعادت آباد و حوالی اتوبان هم بالاتر از متوسط بودند لذت مبسوطی بردیم. اگر زمان و مکان یاریتان کرد تماشا بفرمایید.
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:43 توسط من|

هفته بعد از تعطیلات عید پوکیدم انقدر که کار داشتم.

۲تا سمینار و یک کوئیز و د کلی تمرین تحویلی. البته می تونستم دو تا سمینار و تا آخر اردیبهشت هم تحویل بدم ولی افتده بودم رو اون دنده که زودتر ارائه بدم تموم بشه.

یه جورایی می خواستم حال خودمو جا بیارم. ولی خدا رو شکر بلاخره انجام شد. ولی چه حسه خوبی داره وقتی کلی کار می کنی و شب نمی خوابی و بعد یه تیکه کاغذ میذاری جلوت و کارای انجام شده رو تیک می زنی..

پ.ن۱: لطفا لطفا کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد" را بخونید.بسیار بسیار زیباست.

پ.ن۲:مجموعه سه گانه "فریبا کلهر" هم دلنشین است." شروع یک زن" " پایان یک مرد" و "شوهر عزیز من" اینجانب مطالعه نمودیم و بسی لذت بردیم.

پ.ن۳: مجموعه داستان کوتاه "آویشن قشنگ نیست" هم خیلی قشنگه. خیلی هم وقتتون رو نمی گیره. نثر شسته رفته ای داره.

پ.ن۴: و در پایان از تمام دوستان تقاضا دارم برای میان ترم بیوشیمی اینجانب دعا بفرمایید از ته دل باشد که مستجاب شود.آمین.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:37 توسط من|

بوی عیدی ... بوی دود

بوی کاغذ رنگی...

دلم یه درخت می خواد انقدر بزرگ که بشه بهش تکیه داد.

انقدر تنها که تو بشی همه کس و اون درخت.

انقدر پر شاخ و برگ که وقتی آدم کنارش می ایسته کسی نبینتش.

دلم یه درخت می خواد که بغلش کنم و صورتم و بکشم به تنه زبرش و بوی چوب بگیرم.

سیمین دانشور مرد.

دلم خیلی ناراحته خیلی. توی یکی از کتاباش گفته بود

 "می خوام موقع نوشتن یه رمان عاشقانه شاد بمیرم."

کاش می فهمیدم آخرین جمله ای که سیمین نوشت چی بوده؟

دلم خیلی گرفته برای مرگ سیمین.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:19 توسط من|

به نابودی کشوندیم تا بدونم

همه بود و نبوده من تو بودی

بدونم هر چی باشم بی تو هیچم

بدونم فرصت بودن تو بودی

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره تمومه

همین که اول و آخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه

پربشون از چه چیزا که نبودم

دیگه می خوام پریشون تو باشم

تویی که زندگیم و آبرومی

باید هر لحظه مدیون تو باشم

فقط تو می تونی کاری کنی که

دلم از اینهمه حسرت جدا شه

"به تنهاییت قسم تنهای تنهام"

اگه دستم تو دست تو نباشه

پ.ن:دم غروب با گزارش کار و تمرین تحویلی و سه تا سمینار آدم می شینه یهو یک آهنگی رو می ذاره بعد صدای خواجه امیری و این شعر فوق العاده کاری می کنه که احساس می کنی تنت تنگ برات.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 17:56 توسط من|


آخرين مطالب
» قیدار...
»
» گمشده
» و اما بعد...
» بوی عیدی...
» خدا
» اتاق پرو
» قاشق
» این روزا
»
Design By : Pars Skin